بنگر

 برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال بنگر که تو چگونه می افتی

رو پای خودت بایست

انسان هرگز نمي افتد مگر به سمتي که تکيه کرده بود.

فردوسی

برهنه چو زاید ز مادر کسی

نباید که یازد به پوشش بسی

زندگی

 انتخاب با توست، می توانی بگوئی: صبح به خیر خدا جان! یا بگوئی:

 خدا به خیر کنه، صبح شده!

 

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که

 همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین می برد.

سه كس در خور ترحم اند

افلاطون گفت : سه كس در خور ترحم اند: ضعيفى كه به دست قوى گرفتار آيد و بخشنده اى كه نيازمند فرومايه اى شود و دانايى كه فرمان نادانى بر او جارى شود

به ياد دار

حكيمى ، پادشاهى را به چهار سخن پند داد و گفت : آن ها را به ياد دار! كه صلاح كشور و استوارى مردمت در آنست : وعده اى مده ! كه به وفاى آن مطمئن نيستى . و بالا رفتن آسانى كه فرود آمدنى دشوار در پى دارد، ترا نفريبد. و هر كردارى را پاداشى در پى است و از عاقبت آن بپرهيز! و هر كارى دشوارى هاى پنهانى دارد. آن ها را آماده باش !

دنيا

گر كسب كمال مى كنى ، مى گذرد

 

ور فكر محال مى كنى ، مى گذرد

 

دنيا، همه سر به سر خيالست ، خيال !

 

هر نوع خيال مى كنى ، مى گذرد

اگر بر آب روى خسى ، باشى و اگر بر هوا پرى مگسى باشى ، دلى به دست آر! تا كسى باشى !

حكايات تاريخى ، پادشاهان
از ابوعبيده روايت شده است كه گفت : گروهى را نزد حجاج آوردند، كه بر او شوريده بودند و حجاج ، به كشتن آنان فرمان داد. و كشتندشان . مگر يك نفر كه به هنگام نماز رسيد و حجاج (قتيبة بن مسلم ) را گفت : نزد تو باشد و فردا او را نزد ما بياور! قتيبه گفت : بيرون رفتيم و مرد با من بود. چون به يكى از راهها رسيديم . مرا گفت : آيا كار خيرى خواهى كرد؟ گفتم : چيست ؟ گفت : اماناتى از مردم نزد منست و دوست تو، مرا خواهد كشت . توانى كه مرا رها سازى ؟ تا با زن و فرزند خويش وداع كنم و حقوقى را كه بر منست ، بگزارم . و بدانچه كه بر منست و عهده دار آنم ، وصيت كنم و خدا را كفيل خويش مى گيرم كه صبح زود به نزد تو آيم .
قتيبه گفت :! من از سخن او شگفت زده شدم و بدو خنديدم . اما او گفت : اى فلان ! بر منست كه به نزد تو بازگردم و پيوسته اصرار مى كرد، تا گفتم : برو! اما هنوز مى ديدمش ، كه به خويش آمدم و گفتم : با خود چه كردى ؟! اما ديرى از شب را با زن و فرزندم گذراندم و چون صبح شد، شنيدم كه كسى در مى زند. و بيرون رفتم و مرد را ديدم كه گفت : باز آمدم و گفت : من خدا را كفيل خويش ساختم . چگونه باز نمى گشتم ؟ با او به راه افتادم و چون حجاج مرا ديد، گفت : اسير كجاست ؟ گفتم حال امير نيك گرداند! بر در است ! و او را حاضر كردم و سرگذشت را به او گفتم . حجاج چند بار او را نگريست . آنگاه گفت : او را به تو بخشيدم و از او درگذشتم .
من نيز چون از خانه بيرون رفتم ، او را گفتم : هر كجا خواهى ، رو! و او سر خويش به آسمان برداشت و گفت : پروردگارا! ترا سپاس ! و مرا نگفت كه خوب كردى و يا بد و من با خويش گفتم : به خداى كعبه ! كه اين ، ديوانه است . اما، چون روز دوم شد، مرد به نزد من آمد و گفت : اى فلان ! خدا پاداش نيكت دهاد! به خدا كه ديروز فراموش نكردم كه در حق من چه كردى . اما، ناخوش داشتم كه ترا در سپاس با خدا شريك گردانم .

TNX

همیشه دو درس را در زندگی خود به یاد داشته باش:


"جسارت در بیان عقیده،

 

 و جرأت در پذیرش اشتباه.

کدام لاستیک پنچر شده بود؟

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند  و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:

 

« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!

امروز

امروز، اولین روز از بقیه عمر شماست،

 پس اگر خود را برای آینده آماده نسازید،

بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید.

سكوت

شكوه خاموشى را به گفتار ناچيز مفروش !

آموزگار

بهترین آموزگار استاد، شاگرد اوست.

اطاعت

آنان كه نمي توانند خود را اداره كنند ناچار از اطاعت ديگرانند.

"ويكتور هوگو"

خطا

خطا كردن يك كار انساني است اما تكرار آن يك كار حيواني.

"آناتول فرانس"

توهین‌ها مانند سکۀ تقلبی‌اند .

 ما ناگزیریم آنها را بشنویم ، ولی

 مجبور نیستیم قبولشان کنیم .

 رسورجن  

ميوه ...

 

اگر بخواهيد خودتان (یا شخص دیگری ) را به ميوه تشبيه کنيد ؛ به نظر خودتان شبيه

کداميک از ميوه های زیر هستيد؟

سيب ، هلو، ليمو، گوجه سبز ، توت فرنگی، پرتقال ، خيار ، انار، هندوانه ، گيلاس ،

کيوی، موز

پس از پاسخ ؛ معنی هر ميوه را همين پایين ملاحظه بفرمائيد

.

. سيب: سر زنده و شاد.

هلو: ملوس و دوست داشتنی،

ليمو: تلخ و بد اخلاق.

گوجه سبز:لج باز

توت فرنگی: جذاب و مغرور.

پرتقال: باهوش و زيرک.

خيار: ساکت و تنها.

انار: سکسی(جذاب) و لوند،

هندوانه: مهربون و شيرين.

گيلاس: خجالتی و تو دل برو.

کيوی: ساکت و آرام

موز: با وقار...

 

فلسفه و راز زندگي ...

يك روز سر کلاس فلسفه ،

استاد ظرف بزرگ شيشه اي را روي ميز قرار داد و اون رو پر از توپ هاي بيليارد کرد ،

سپس از شاگردان پرسيد آيا اين شيشه پر شده ؟

شاگردان پاسخ دادند : بله

سپس استاد تعدادي تيله را توي شيشه ريخت ، تيله ها بين توپ ها جا گرفتند ، استاد

پرسيد آيا شيشه پر است ؟

شاگردان جواب دادند : بله

بعد استاد ظرف را با ماسه پر کرد ، ماسه ها تمام فضاي خالي را اشغال کردند ، استاد

پرسيد آيا ظرف پر شده است ؟

شاگردان جواب دادند : بله

استاد گفت زندگي مانند اين شيشه است ، مسايل اصلي زندگي مانند توپ بيليارد

، مسايل تقريبا مهم مثل تيله و مسايل جزئي مثل ماسه ، اگه شيشه رو با ماسه پر

کنيد جايي براي تيله ها و توپ ها نميمونه.

چه کسى کر است؟

  مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمژ بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت.
دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش سادهاى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو:
«ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله  ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.»
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه  شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟
جوابى نشنيد.
بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟
باز هم پاسخى نيامد.
باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟
باز هم جوابى نشنيد.
باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.
اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟
زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار مىگويم: خوراک مرغ!
 
برا ديدن نتيجه ي اخلاقي ادامه رو بزن!
ادامه نوشته

Watch out

زندگي

 

 مانند لوح نقاشي است

 

 ولی در آن از پاك كن

 

خبري نيست.

دو جمله ی طلایی

در نبرد بین روزهای سخت و انسانهای سخت ، این انسانهای سخت هستد

 که باقی می مانند نه روزهای سخت

 

در میان هر سیب ,دانه ها محدود است,در دل هر دانه, سیب ها نا محدود...چیستانیست عجیب!!!! . .

دانه باشید نه سیب